خلوت
آغاز می کنم روزی ديگر را
در ميان لحظه های خوب زندگی
گوش می دهم به ناقوس سيال عشق
آنجا روح زيبای خيال چون کبوتری به خلوتم بال می گشايد
دلم می خواهدتبسم را بدزدم از خورشيد
وچون قطره ی شبنم بلغزم در ميان برگ
می خواهم از اين دريچه ی باز
پر بگشايم بسوی تو
می خواهم با لطافت نسيم ٬بوزم در هوای تو
پنهان شوم در شبنم عشق
چون قطره رها شوم در دستهای تو
تشنه صبحم با يک نسيم سرد
تشنه طوفان عشق وحشی دريا
می خزم در بستر رويای شب
درانتظارموج بوسه های تو
می روم به ساحلی دور.....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:16  توسط عليرضا
|
دستی دستم را گرفت ، رقصید بر لبانم خنده ای همچو رقص آفتاب،
لرزید دستم در دستان بزرگ و آشنایش،
کشیده شد نگاهم در همسویی نگاه در هاله و حجابش،
دستی دستم را گرفت،
صورت محو و ناپیدا، اما خنده از میان آن پیدا،
من پریشان چون اشک و موج، او دل سپرده چون اوج و ماه،
دستی دستم را گرفت،
طنین صدای زیبایی به شیوایی مناجات و لالایی،
برخیز از این کابوس،از خواب ویران نا امیدی، به یاری، دست من
برخیز،
برخیز که صبح دمید.
دستی دستم را گرفت...و ان شاید دست تو بود.......
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:25  توسط عليرضا
|
به ديوار تكيه مي دهم....به ديوار كاغذي خيالم.....زمزمه مي كنم
ترانه هاي عاشقي را....از آنچه كه نبايد ....از شعر مرهمي مي سازم؛
همه چيز بي فايده است.
چشم بر هم مي گذارم به دنبال آرامشي...باز هم بي فايده است.
ديده بر ديده ات مي دوزم...دوباره شعر مي خواهي و ترانه سرايي.....
چشم هايم باز مي شود....شعله ي شمعي خرد......نفس هاي نفس افرين تو
و آرامش جاويد
من...
ديوار كاغذي را پاره مي كنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:21  توسط عليرضا
|
جاده عشق تا اطلاع ثانوي ليز و لغزنده مي باشد
از عاشقاني كه قصد سفر در اين جاده را دارند خود را به زنجير محبت و صميميت مجهز كنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:18  توسط عليرضا
|
من همیشه به همه توصیه میکنم بیاین به جای اینکه صبر کنیم تا یه روزی
عاشق بشیم از همین حالا به هم عشق بورزیم چه به ادمی که خوب چه
بدچه زشت چه زیباست ...... بیاین عشقی که خدا بهمون داده بین
هم تقسیم کنیم مطمین باشین اگر از اول دنیا همین طور با عشق پیش
میرفت و همه به جای کاشتن بذر نفرت و کینه تو دلشون بذر عشق و
محبت می کاشتن دیگه هیچ کس تنها نبود و همه با هم دوست بودن و
یار همیشگی....پس بیاین از همین حالا شروع کنیم به هم عشق بدیم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:11  توسط عليرضا
|
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت
از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت
در وجودم جاری می شود
بگذار نامت را تکرار کنم
نامت زیباست ...دلنشین است!
چه داشته ای که اینچنین مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من اشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانیکه با تو هستم
به اسمان به بی کران پرواز می کنم
پس بدان دوستت دارم معبود حقیقی من
گر چه پایان راه را نمی دانم!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:1  توسط عليرضا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:56  توسط عليرضا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:36  توسط عليرضا
|
...عشق خورشيدی بی غروب...
...عشق دريای بی ساحل...
...عشق فريادی بی سکوت...
...عشق طوفانی بی امان...
...عشق آتشی بی خاکستر...
...عشق فصلی بی خزان...
...عشق ماهی بی خسوف...
...و عشق تولدی ديگر است...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:25  توسط عليرضا
|
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم
و می دانم ، اگر دیگر نیایی در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !
امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری
تو می آیی!
و من با کلید عشقم دباره دلت را مال خود می کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:13  توسط عليرضا
|